تبليغاتX
احساس در شعر
سلام اول از این که یک مدتی نبودم من را ببخشید مسافرت بودم واینترنت در دست نداشتم
اما در این پست می خواهم راجع به رمضان حرف بزنم واقعا ما راجع به این ماه چه قدر می دانیم آیا می دانیم که خداوند در مقابل چند ساعت گرسنگی وتشنگی چه جایزه ای به ما می دهد نمی دانیم اگر می دانستیم حسرت می خوردیم که همش سی روز همش یک ماه ما از این جایزه بهرمند هستیم اما حالا برای جایزه گرفتن هم ناز می کنیم یک سال خوب نبودیم حداقل آن قدری که باید خوب نبودیم عوضش می توانیم یک سال بعدمان را با یک ماه بسازیم نمی توانیم ؟
یک ماه با خوابمان عبادت کنیم و با نفسمان تسبیح 
ای کاش ای کاش بتوانیم از همین فرصت کوتاه درست استفاده کنیم
        کی میداند شاید به رمضان بعد نرسیم
+ نوشته شده توسط محمد عماد حائری در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 15:30 |

بارها گفته ام  و بار دگر مي گويم
زنده ام تا روشنم خاموشيم مرگ من است
مرگ من باشد در آن وقتي كه
با سكوتم خاموشي حاصل كنم
راست مي گويم دلم مي گريد
پس چرا فرياد دل خاموش كنم
زندگي در هر زمان شيرين است
ليكن اين دل عاشقي ديرين است
من به جانم اين وطن مي دارم
اين وطن چون دل خود مي خوانم
ليكن اين جمله ز بهر وطنم مي گويم
من سكوتم را ز بهر وطنم مي شكنم
اين وطن خون من است جان من است
اين وطن دين من است عشق من است
خالي از بد نيست ز بد خالي خداست
ليكن اينجا وطني اندر خداست
پس بياييم از بدي ها كم كنيم
اين وطن را ما به دل آباد كنيم

+ نوشته شده توسط محمد عماد حائری در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 16:53 |
باز هم سلام
می دانید بعضی وقت ها بعضی چیزها وجود دارند که ما خیلی خوب آنها را بلد هستیم اما اجرا نمی کنیم چرا چون باور نداریم اما حالا اگر من بگویم بعضی چیز ها هستند که که ما آنها را باور داریم اما به آنها عمل نمی کنید چه می گویید؟ مثلا یک فردی خیلی پدر ومادرش را دوست دارد اگر بگوید ا ز خودش بیشتر دوست دارد دروغ نگفته پس چرا از آنها قدر دانی نمی کند می گویید باور ندارد حالا فرض کنید پدرش را یا مادرش را از دست می دهد  والدین را باور می کند اما بازهم قدر دانی نمی کند به نظر شما چرا ؟
با عرض معذرت از دوست عزیزم صاحب وبلاگ گفت وگو چون این روش مخصوص او است اما این بار می خواهم شما بگویید چرا
اگر توی نظرات بنویسید ممنون می شوم
  
+ نوشته شده توسط محمد عماد حائری در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 19:9 |
چه اشک هایی که با لبخند همراه هستند و و چه لبخند هایی که با اشک همراه اند وچه اشک ها و لبخند هایی که بر اثر اجبار به تبدیل شده اند چه عشق هایی که به نفرت انجامیده وچه نفرت هایی که آغاز یک عشق بوده خداوندا تو بر اشک ها ولبخند ها ی ما توانایی وبر احساس ما آگاهی خدوندا اشک های ما را با عشق حکمتانه به لبخند تبدیل کن. 
+ نوشته شده توسط محمد عماد حائری در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 18:46 |

انسانیت مقام بالایی که دست یافتن به آن سخت است باید باور کنیم حداقل امروز خوب بودن خیلی سخت است انسان بودن سخت است انسانیت معنی کلیشه ای ندارد ممکن است بگویی که این را راجع به خوشبختی هم گفتی آره امکان نداره انسانی انسان نباشد وخوشبخت باشد انسانیت یعنی عشق یعنی محبت یعنی وفا یعنی از خود گذشتگی حالا شما بگو عاشق بودن وعاشق ماندن خوب بودن وخوب ماندن سخت نیست به من بگو که از خود گذشتگی سخت نیست اگر سخت نیست پس چرا یک نفر که 100000000000  یا حتی هم بیشتر پول داره یک صد تومانی به یک مستحق نمی دهد البته من کلی صحبت نمی کنم خیلی از ثروتمند ها هم خیر هستند اما کم هستند اگر سخت نيست چرا انجام نمی دهند یعنی خوب نیست

پس کاری که هم خوب و هم راحت چرا کسی نمی کند البته خوبی تا یک جایی سخت است از یک مرحله ای به بعد بدی سخت است وبلعکس بعد هم دوست عزیز هیچ وقت یک موجودی که آن کار ها را انجام می دهد (اول نوشتم آدم بعد گفتم همان موجود مناسب تر است )کارهایی که من از تایپ كرن حروف آن کارها روی صفحه کلید شرم می کنم را با یک مرغ یا یک خروس مقایسه نکن یک مرغ یا یک خروس خیلی بلند مرتبه تر است اما در مقابل انسانهایی هم هستند که کا ئنات به

آنها افتخار می کند البته این افراد محدود به محمد وعلی نمی شوند این ها بالاترین ها بودند اما ....

مولوی می گوید که جمله آدم زین سبب گمراه شو کم کسی از ابدال حق آگاه شد

این خاصیت آدم است که شناورییش بین گِل تا گُل است بين فرش تا عرش بين خر تا حر بين خط تا خطا است اگر بخواهم راجع به انسانيت بگويم و اقعا نوشتنش سخت است اون هم توي نطرات وبلاگ و انسان هم يك چيز عجيب وغريب نيست توي روح با ما فرق مي كند البته باز انسانيت هم درجه هاي زيادي دارد واين تفاوت توي روح است كه باعث مي شود بي تفاوت به بعضي چيز ها كه ما نسبت به آنه بي تفاوت هستيم بي تفاوت نباشد
آقاي مشيري يك شعر دارد كه من با تمام ارادتي كه به ايشان دارم با آن مخالف هستم توي اين شعر آقاي مشيري مي گويد كه انسانيت مرده اما من به اين دليل با اين شعر مخالف هستم كه به نظر من انسانيت يك جوهره است كه تا ابد زنده است
بهتر است بگوييم كه انساني كه انسان باشد كم است البته اين تعداد كم فقط محدود به محمد وعيسي وموسي نيست
+ نوشته شده توسط محمد عماد حائری در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 16:17 |

اگر عاشق تر ين هستم
 اگر در عاشقي مستم
ز احوالم بپرس جانا
 تو را گويم رازش را
اگر تو طالب رازي
اگر تو صاحب رازي
اگر به عاشقي نازي
اگر مستي به عشق بازي
تو را گويم رازش را
 تو را گويم رازي كه كزو سازند محفلها  
بيا را دل بيا را دل
به دل آرايي عاشق شو
به عشق روح و عشق جان

به سان عشق فارغ شو
اگر فارغ شوي جانا
ز اين دنيا هر تبعش
به زودي خواهي آسايي
در اين دنيا و آن دنيا 
اگر آسوده شد جانت
بيا را عشق بيا را عشق
به عشق آرايي مجنون شو
جنون عشق جنون عشق
اگر من عاشقي مستم
و ليكن بي مي است مستيم
اگر داري توانش را
 بودن مستي عاشق شو
به دل گو تو به آن ميزان
تو عاشق شو كه مستي را درون خود
 تو سازي دل تو سازي دل
به دل گو تو كه مي داني
 همان رازي كه مي خواهي
اميد وصل معشوق است
همان رازي كه مي خواهي
همان رازي كه هر عاشق
بدان زنده است بدان زنده است
+ نوشته شده توسط محمد عماد حائری در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 15:15 |

اگر آرش نبود زنده
 نمي دانم كجا بودم
زماني كه كمان بگرفت
كه تيرش مرز عشق بگرفت
به آرش گفتم اي آرش
 كمان جانت مي گيري
به من گفت اي نرنجيده
به سوي دشمنم گيرم
همان دشمن كه مي خواهد
 بگيرد مرز عشق از من
به مرز عشق مي رنجم
نرجيدي نمي داني
به آرش گفتم اي عاشق
بهاي ديگري پرداز
به من گفتا نمي باشد از اين كمتر
 بهاي عشق نمي داني
به آرش گفتم اي آرش
تو مي داني نمي ماني
به من  گفتا كه مي مانم
در آن جايي كه بايد ماند
كنون بنگر همان آرش
در امروز هم به عشق زنده است
در اينجا هم كمان عشق
براي مرز عشق بگرفت

+ نوشته شده توسط محمد عماد حائری در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 15:14 |
ببخشيد آقا شما چي مي فروشيد جوراب آقا جوراب مي فروشم  ممنون
ببخشيد چي مي فروشيد من سوزن نخ كن مي فروشم
شما چي مي فروشيد من هسته ي آلبالو گير مي فروشم
بس كنم ياباز هم بگویم بگذارید از آن دختري هم بگويم كه سر ميدان وليعصر فال سعدي مي فروشد
تلوزيون را ديدي خانواده اي كه خانه گير نياوردند كنار خيابان چادر زدند به خدا اگر من و تو بتوانيم يك دقيقه كنار خيابان زندگي كنيم بچه ها موضوع وبلاگ من اين چيز ها نيست ولي به بانوي دو عالم قسم شيعه نيستيم شيعه كه نه مسلمان نيستيم اصلا شيعه و مسلمان نيستيم اگر بتوانيم و كمك نكنيم اگر هم حرف من را باور نمي كنيد يك روز به اندازه ي نيم ساعت وقت بگذاريد از سر مطهري تا جمهوري پياده بياييد اگر بيشتر وقت داشتيد يك خورده هم به سمت نازي آباد و جواديه  برويد
از اينكه به درد دل هاي من گوش كرد ممنونم چون مدرسه ام سر زرتشت است و تا سر جمهوري پياده مي آيم واقعا دلم مي گيرد
یاد آن شعر مرحوم آقاسی می افتم که می گفت:
مو های آقا سفیده جونها کیسه را از آقا بگیرید
قامت آقا خمیده جونها کیسه را از آقا بگیرید
جونها کیسه را از آقا بگیرید



+ نوشته شده توسط محمد عماد حائری در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 13:52 |
شهادت يعني عشق يعني سرور
‌‌‌‌‌                                 شهادت يعني دل سپردن به نور
شهادت يعني دين داري با جنون
                             شهادت يعني طلوعي در غروب
+ نوشته شده توسط محمد عماد حائری در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 16:10 |
بيا يا قائم آل محمد
بيا مهدي بيا فرزند اختر
نميلغزد قلم بر روي اين دفتر
دلم ميگريد از اوضاع
بيا مهدي بيا اختر
نيم عاقل نيم عارف
و ليكن عاشقم عاشق
دلم خون است بيا مهدي
دلم خون است بيا مهدي
من از بد چهره اي بدتر
بيا و محملي آرا
بيا و حوضكي بگشا
بشويم چهره اي در آن
بيا و غنچه اي آرا
ببويم لحظه اي از آن
بخوابم لحظه اي در باد
به سويم پرده اي بگشا
ز اسراري كه مي بيني
نمي دانم چه مي بيني
نويي با حق و حق با تو
بيا حقا بيا عشقا
دلم خون است دلم رنگ است
غبار سينه ام بزدا
اگر اين جمعه باز آيي
دلم خندد از آن عصري
كه مي دانم تو با مايي
زديد دل ز ديد سر زدايش كن غباري را
غباري را كه مي دانم
بدان رنگ است دل و چشمم
بيا مهدي بيا مهدي

+ نوشته شده توسط محمد عماد حائری در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 16:38 |


Powered By
BLOGFA.COM